توحید علی(ع): ... اول دین معرفت و شناخت پروردگار است، کمال معرفتش باور داشتن اوست، کمال باور داشتنش در یگانه انگاشتن اوست، کمال یگانه انگاشتنش اخلاص برای اوست، کمال اخلاص برای او نفی صفات از اوست. هر صفتی نشان دهد که با موصوف دو تاست و هر موصوف نشان دهد که از صفت جداست، پس هر که پروردگار پاک و منزه را با صفتی همراه داند او را با قرینی پیوسته، آنکه با قرینش پیوندد، دوتایش دانسته، آنکه دو تایش خواند،جزء جزء اش داند، آنکه جزء جزء اش داند او را نداند، آنکه او را نداند در جهتش نشاند، آنکه در جهتش نشاند محدودش انگارد و آنکه محدودش انگارد، معدودش شمارد، آنکه گوید در کجاست؟ در چیزیش آرد، آنکه گوید فراز چیزی است؟ دیگر جاها را از او خالی دارد. بوده و هستف از نیست به هستی درنیامده است. با هر چیز هست، و همنشین و یار آن نیست و چیزی نیست که از او تهی باشد...
سفره رحمت...برکت...بندگی...عشق...ع...ش...ق!
بوی ماه رمضان رو میشه کم کم استشمام کرد...
الله...
بحمدک یا الهی بدات قولی و جئتک خاضعا و ربی فکن لی فان لم تعف عن ذنبی فمن لی؟ و انت الله مولانا الکریم...
یکی از کارکنان خدمات خبرگزاری سنش کمی بالاست . وقتی دیده بوده جناب وزیر صمیمانه با همه صحبت می کنه و از همه در مورد مشکلاتشون سوال می کنه و همه هم وزیر رو با پیشوند دکتر خطاب می کنن وقتی نوبتش میشه مشکلش رو اینطور مطرح می کنه و میگه: آقای دکتر! مدتیه من کمرم درد می کنه! وزیر میگه: پدر جان من پزشک نیستم دکترای حقوق دارم! پیرمرد کمی مکث میکنه بعدش با خوشحالی میگه: ای بابا! چه خوب! اتفاقا حقوقمون هم کمه...
ظاهرا کلی طول می کشه که برای پیرمرد توضیح میدن که وزیر در هیچ کدوم از دو مورد کاری ازش بر نمیاد! البته پیرمرد زحمت کش به سختی قبول کرده بوده که یکی دکتر باشه اما در مورد یک کمردرد ساده کاری ازش بر نیاد! یا دکترای حقوق باشه و در مورد حقوق پیرمرد نتونه کاری کنه!
نمیدونم چرا هر وقت بحث اتفاقات اخیر در مورد وزیر کشور و احمدی نژاد و ... میشه همش این خاطره میاد توی ذهنم!
...عشق بازی قلم و کاغذ...غیژ غیژ... صدای بوسه است این... ...
... هر چه هادی عشق کارکشته تر و عشق بازی قلم و کاغذ با حرارت تر ... زیبایی بیشتر... آنگاه بیننده نیز لذت قلم و کاغد را حین عشق بازی در می یابد و او هم سر مست می شود...
قلم آغشته به مرکب بر روی کاغذ می لغزد... نرم نرم...حرف ...کلمه... جمله ...
...و کاغذی که دیگر باکره نیست...
و حالا مفهومی که در ذهن نقش می بندد...
-----------
اه اه اه!!! اصلا بلد نیستم رمانتیک باشم و رمانتیک حرف بزنم و رمانتیک بنویسم!! نه؟؟؟
غروب بود. از سرکار که بر می گشتم، صدای موذن رو شنیدم: اشهد ان علیا ولی الله ...
ماه رجب و شب لیله الرغائب! هوس کردم برم نماز جماعت! از در مسجد که اومدم برم داخل، صدای ناله موتور خودروی پرتون یک روحانی که به همراه خانوادش بود و از قضا دنده رو به موقع سنگین نکرده بود، توجهم رو جلب کرد. نگاه کردم به چهره راننده، به نظرم آشنا اومد. حین وضو گرفتن چهره رو به یاد آوردم. حاج آقا یکی از نمایندگان مجلس بود. حین نماز چند نفری اون طرف تر از من نشسته بود. نماز تمام شد و پیش نماز پیرامون آیات سوره شمس نکاتی رو مطرح کرد. بعد از سخنان پیش نماز، حاج آقای نماینده جلو رفت و کنار پیش نماز نشست. همه غیر از تعدادی انگشت شمار بعد از پذیرایی مختصری که عبارت بود از چای و شیرینی مسجد رو ترک کردند. اون عده کم به اتفاق نماینده و پیش نماز بحثی رو شروع کرده بودن. کنجکاو شدم و رفتم جلو. نمیدونم بحثشون از کجا شروع شده بود! اما داشتن در مورد متعه صحبت می کردن. نماینده می گفت: ما در این مورد مشکل فرهنگی داریم، من خودم شخصا از ترس زنم جرات ندارم ازدواج مجدد داشته باشم. اما الان بک مشکل بزرگ داریم که فساد آوره! آمار میگه 3 تا5 میلیون دختر تا پایان امسال شانس ازدواجشون یا خیلی کم میشه و یا این شانس رو از دست میدن. این برای اجتماع خطرناکه! یکی می گفت: باید مشکل رو قانونی حل کرد.قضات باید حکم رسمی بدن و مجلس هم باید قانون بگذرونه که مرد میتونه از حق طبیعیش برای ازدواج مجدد اسفاده کنه... یکی دیگه می گفت: این میراث خلیفه دومه که توی ایران ماندگار شده! وگرنه سنت رسول خدا باید اجرا بشه! پیش نماز می گفت: ایرانی ها غرب زده و تحت تاثیر فرهنگ غرب هستن! هر چی در اروپا درست باشه از دید عوام اینجا هم درسته و هر چی اونجا مذموم باشه اینجا هم مذمومه!...
چی بگم!!!
